سه داستان   

۱. بی خوابی

 صدای ریل قطار همچنان با تکان های شدید همراه می شد و خواب را در پلک من می شکست . گهگاهی که قطار در ایستگاهی می ایستاد تازه متوجه خر و پف دو تن از هم کوپه ای هایم می شدم که دست کمی از صدای قطار نداشت . تنها فقط لذت کشیدن یک نخ سیگار سر کلگی برایم باقی ماند .

۲.  پیراشکی داغ

لرزش دستان توان جمع کردن انگشتانم را ربوده بود . کف جمع شده در دهانم را فرو می دادم که شاید فرجی شود . بوی مطبوع مشامم را مست می کند . خیابان ها چراغانی و مغازه ها پر از زرق و برق است . همه چیز دل انگیز و زیباست ولی من لذت نمی برم . جیب خالی ‌‌؛ شکم گرسنه ؛ مغازه بی فروشنده ؛ پیراشکی داغ ؛ لذت دزدی ؛ ترس از نگهبان سر بازار .

۳.  پرسه ی کبود

دوباره وقت پرسه زدن رسید . باید از خانه بیرون رفت . احتمالا یکی دو ساعت طول می کشد . بیرون دقیقا همانطور است که من دوست دارم . مردمی که نمی شناسم ؛ برف سنگین در امتداد خیابان ولی عصر ؛ سرمایی که مو را به پوست بدن راست می کند و من این احساس ناخوشایند را دوست دارم . نمی دانم اکنون مشتری مادر کیست . شاید خواربار فروش محل باشد که بابت نسیه هایی که از او گرفته ایم آمده تا تسویه حساب کند . شاید هم حسین آقا ساقی پدر باشد که همیشه با تاخیر خویش پدر را به بلای خماری دچار می کند . به هر حال روز خوبیست و من از برف لذت می برم .

لینک
جمعه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٥ - مازيار مسعوديان